خرید اپل ایدی   Serial irani   دانلود آهنگ جدید   قاب آیفون   مکمل های بدنسازی   کفپوش بیمارستانی   دوچرخه ثابت طاهالند   اخبار ورزشی   سریال   آهنگ قدیمی   سایت دانلود آهنگ   دانلود موزیک جدید   دانلود اهنگ   سایت پیش بینی   دوربین تحت شبکه داهوا   خرید بکلینک   خرید اکانت اسپاتیفای   خرید سرور مجازی   خرید صندلی پزشکی   دوربین مداربسته   شیشه بالکن   سیگنال فارکس   لایسنس رایگان نود 32   یوزر پسورد نود 32   سئو سایت   لایسنس نود32   آپدیت نود 32   بک لینک   
داستان كوتاه 2  تفريحي سرگرمي تفريحي سرگرمي .

تفريحي سرگرمي

داستان كوتاه 2

بهترين يادگار

همين كه پا به درون صحن امامزاده گذاشت، اذان مغرب از بلندگوي امامزاده پخش شد. از اين كه به موقع براي نماز جماعت رسيده بود ته دلش خوشحال بود.

دست خود را بر روي سينه گذاشت و سلامي به امامزاده عرض كرد و به سوي وضوخانه رفت.

توي وضوخانه، جعفر آقا ماهيگير با پسر 10 ساله اش علي را ديد كه مشغول وضو گرفتن بود. جعفرآقا با ديدن او لبخندي زد و گفت: «سلام حاج عباس! التماس دعا.»

- «عليك السلام، محتاجيم به دعا.»

علي كوچولو هم به حاج عباس سلام كرد.

حاج عباس دستي به سر علي كوچولو كشيد و گفت: «سلامت باشي پسرم. خدا حفظت كنه.»

جعفرآقا با پسرش كه وضو گرفته بودند از وضوخانه بيرون آمدند و به سوي محل نماز جماعت حركت كردند. توي راه علي از پدرش پرسيد: «بابا ! اين آقا كي بود؟»

جعفر آقا جواب داد: «اين حاج عباس، رئيس شوراي حل اختلاف محل است. بنده خدا هيچ بچه اي هم نداره و بچه ها را خيلي دوست داره.»

 نماز جماعت مغرب و عشاء كه تمام شد، حاج عباس براي زيارت به داخل حرم امامزاده رفت و مثل هميشه شروع به خواندن زيارتنامه كرد. كار هر روزش بود. هميشه بعد از نماز جماعت مي آمد كنار ضريح امامزاده سيد مظفر (ع) و ضمن قرائت زيارتنامه و فاتحه، با وي درد دل مي كرد.

سالها بود با دلي شكسته به امامزاده مي آمد و تنها آرزويش داشتن فرزندي بود كه از وي به يادگار بماند. اما انگار خواست خداوند اين بود كه وي صاحب فرزندي نشود. با فوت همسرش در سال گذشته، اميدش براي بچه دار شدن را كاملاً از دست داد، اما هرگز از خدا گله نمي كرد و راضي بود به رضاي او.

همه بچه هاي محل را مانند فرزند خويش دوست مي داشت و سعي مي كرد هر كاري از دستش بر مي آيد براي بچه ها انجام دهد. يك مدرسه را هم با هزينه خودش براي بچه ها ساخته بود.

همان طور كه حاج عباس كنار ضريح امامزاده نشسته بود و دعا مي كرد، ناگهان فكري به ذهنش رسيد كه برق خوشحالي آن در چشمانش ديده مي شد.

با خود گفت: «چرا تا حالا به اين فكر نيفتاده ام؟!»

- «من كه هميشه دلم مي خواست پس از مرگم چيزي را از خودم به يادگار بگذارم، اين بهترين يادگار است.»

با اين فكر، شاد و خندان از جا برخاست كه برود و مقدمات وقف كردن خانه اش را جهت ايجاد يك مركز قرآني براي بچه ها فراهم كند. از حرم كه بيرون رفت نگاهي به آسمان انداخت و زير لب گفت: «خدايا به اميد تو». ستارگان آسمان هم ، پر نورتر از هميشه به روي او لبخند مي زدند.

 

نوشته: حسين فريدوني 



برچسب: ،
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۴ ارديبهشت ۱۳۹۹ساعت: ۱۲:۵۵:۵۷ توسط: مينيس وبلاگي در زمينه علمي آموزشي و مطالب سرگرمي از قبيل بيوگرافي داستان و حكايت و مطالب خواندني جالب ميباشد. موضوع:

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :