Serial irani   دانلود آهنگ جدید   قاب آیفون   مکمل های بدنسازی   کفپوش بیمارستانی   دوچرخه ثابت طاهالند   اخبار ورزشی   سریال   آهنگ قدیمی   سایت دانلود آهنگ   دانلود موزیک جدید   دانلود اهنگ   سایت پیش بینی   دوربین تحت شبکه داهوا   خرید بکلینک   خرید اکانت اسپاتیفای   خرید سرور مجازی   خرید صندلی پزشکی   دوربین مداربسته   شیشه بالکن   سیگنال فارکس   لایسنس رایگان نود 32   یوزر پسورد نود 32   سئو سایت   لایسنس نود32   آپدیت نود 32   بک لینک   
تاريخ دروغين و اسناد بجامانده سلسله‌ ‌ هخامنشێ  تفريحي سرگرمي تفريحي سرگرمي .

تفريحي سرگرمي

تاريخ دروغين و اسناد بجامانده سلسله‌ ‌ هخامنشێ

تاريخ دروغين و اسناد بجامانده سلسله‌ ‌ هخامنشێ

در مقدمه­اي كه رلف نارمن شارپ بر كتاب "فرمانهاي شاهنشاهان هخامنشي"[1] نوشته است، مي­خوانيم كه با سقوط امپراتوري هخامنشي الفباي پارسي باستان از ياد رفته و فراموش شده (ص.1). نيز مي­دانيم كه در ابتداي سر كار آمدن اين سلسله پادشاهي خط و زبان عيلامي به كار مي­رفته كه اصلاً يك زبان ­هند و اروپايي نيست. تازه از زمان اردشير دراز دست به بعد، يعني از سال 458 ق.م، يا به عبارتي از دهمين سال سلطنت 41 ساله اردشير دراز دست بوده كه اين زبان ديگر به كار نرفته است.[2]


پادشاهلان اين سلسله براي نوشتن فرمانها و نامه­هاي رسمي از زبان آرامي بهره مي­گرفتند. اين امر خود گوياي اين است كه زباني كه به زبان پارسي باستان مشهور است به هيچ وجهي فرهنگ غالبي در منطقه نبوده و بيشتر مردم اصلاً اين زبان را نمي­دانستند و اين امر گواهي است بر غريبه بودن هخامنيشيان در اين منطقه.


سؤال مهمي كه در اين ميان مطرح است، اين است كه چرا اين خط و زبان بعد از فروپاشي امپراتوري به فراموشي سپرده شده است؟ چرا در زمان امپراتوري اشكاني كسي ديگر به زبان پارسي باستان صحبت نمي­كند؟ به اين زبان چيزي نمي­نويسد؟ چرا در مورد زبان دوره اشكانيان تا اين حد گنگ و بريده بريده حرف زده مي­شود؟ به عنوان مثال به دو منبع اينترنتي زير مراجعه كنيد[3]. دايرةالمعارف اينترنتي ويكي­پيديا دو خصلت را براي زبان اشكانيان برمي­شمرد: اول اينكه، الفبا، الفباي آرامي بوده است، و دوم اينكه، اين زبان و نوشتار آكنده است از كلمات آرامي به صورت پيكتوگراف. يعني كلمات را آرامي مي­نوشتند و پارتي مي­خواندند. اين نوع كلمات را بهار در سبك­شناسي خود هزوراش ناميده است. يعني براي اينكه بنويسند گوشت، كلمه آرامي را مي­نوشتند، و به پارتي مي­خواندند. من نمي­دانم كه اگر كلمه آرامي است، و ما مي­توانيم آن را آرامي بخوانيم از كجا مي­دانيم كه آنها آن را پارتي مي­خواندند؟ خود اين امر نشان مي­دهد كه الفباي زباني كه به پارسي باستان مشهور است، الفباي قدرتمندي نبوده. الفباي ميخي براي نوشتن بسيار ناكارآمد و بسيار سخت است. دوم اينكه، به نظر من مي­رسد كه اطلاعات ما د رمورد خط و زبان پارتي آنقدر كم است كه مجبوريم داستان سازي كنيم. مي­دانيم كه در زمان اشكانيان زبان رسمي و دولتي يوناني بوده و روي تمام سكه­ها هم به زبان يوناني مي­نوشتند.


براي اينكه دليلي اين امر را بفهميم بياييم تاريخ هخامنيشيان را كه ادعا مي­شود يكي از بنيانگذاران تمدن جهاني هستند بررسي كنيم.


بررسي تحليلي كتيبه بيستون


غالباً كتيبه بيستون يكي از نمادهاي تمدن بزرگ ايرانيان دانسته مي­شود. ببينيم كه خود اين كتيبه چه مي­گويد. در ابتداي اين كتيبه مي­بينيم كه داريوش هم مانند ساير پادشاهان منطقه خود را از دودماني اصيل و از ديرگاه شاه مي­خواند. او نامي از چند كس مي­برد و آنها را اجداد خود معرفي مي­كند. اين افراداز اين قبيل هستند: ويشتاسپ، پدر وي ارشام، پدر او آريارمن، پدرش پيش پيش، پدر چيش­پيش هخامنش، (ستون اول، بند دوم). از اين پنج تن در مورد سه تن هنوز شواهد تاريخي قطعي مبني بر اينكه پادشاه بوده­اند وجود ندارد جز چند كتيبه كه در اصالت آنها شك و ترديدهاي فراواني هست. در اين مورد در ادامه صحبت خواهيم كرد. اين سه تن هخامنش، آريارمن و ارشام هستند. او در بند چهارم همين ستون مي­گويد كه هشت تن از خاندان او قبلاً پادشاه بوده­اند. او در اين ليست پادشاهان كوروش را به صراحت پادشاه نمي­نامد، بلكه او را در سايه كمبوجيه قرار مي­دهد. "كمبوجيه نام، پسر كوروش از تخمه ما، او اينجا شاه بود." (ستون اول، بند دهم) او از كمبوجيه نام مي­برد اما هيچ اشاره­اي به كوروش اول و كمبوجيه اول كه قبل از وي شاه بودند نمي­كند. اگر حرف داريوش را راست بدانيم و بپذيريم كه قبل از وي 8 تن در پادشاه بوده­اند، نام اينان از اين قرار خواهد بود: هخامنش، آريارمن، ارشام، چيش­پيش، كوروش اول، كمبوجيه اول، كوروش دوم و كمبوجيه دوم. البته در اين مدت شخص ديگري پادشاهي را به دست گرفته است كه داريوش او را گئومات يا همان بردياي دروغين مي­نامد. با اين حساب تعداد پادشاهان قبل از داريوش واقعاً به هشت عدد خواهد رسيد. اما او از كوروش و كمبوجيه فقط به طور سطحي نام مي­برد، و نامي هم از كوروش و كمبوجيه اول نبرده است، در عوض نام كسي را مي­برد كه در ليست پادشاهان قرار ندارد؛ ويستاسپ. در بند شانزده ستون دوم از قول داريوش مي­خوانيم كه مردم پارت و گرگان نافرمان شده­اند و پدرش ويشتاسپ اين شورش را سركوب مي­كند. اما داريوش توضيح نمي­دهد كه پدرش كي و كجا پادشاه بوده است. از طرفي چطور است كه اين پادشاه در زماني كه هنوز زنده است، پسرش به مقام پادشاهي رسيده است؟ او در بند سوم ستون اول مي­گويد "بدان جهت ما هخامنشي خوانده مي­شويم (كه) از ديرگاهان اصيل هستيم، از ديرگاهان تخمه ما شاه بودند." از سه تني كه در مورد شاه بودن آنها ترديدهاي فراواني وجود دارد كه بگذريم، مي­بينيم كه سه تن ديگر از پادشهان اين سلسله، چيش­پيش، كوروش اول و كمبوجيه اول، خود را شاه انشان ناميده­اند، يعني اينان فقط حاكمان منطقه­اي هستند و تا زمان كوروش دوم كه خود را در منشوري كه در بين ملي­گرايان فارس به منشور حقوق بشر كوروش مشهور است، خود را پادشاه سومر و اكد مي­خواند، كسي از اين سلسله پادشاه بزرگي نبوده، بلكه صرفاً يك حاكم يا خان محلي بوده است. "شاه سومر و اكد" عنواني بود كه هر پادشاه بزرگي در اين منطقه خود را به آن نام مي­خواند. تا زمان داريوش كه امپراتوري بزرگي را بنيانگذاري مي­كند، كسي با غير از اين عنوان پادشاه بزرگي محسوب نمي­شده است. كسي نمي­تواند ادعا كند كه داريوش از ذكر نام كورورش و كمبوجيه هم كوروش اول و هم كورورش دوم و نيز هر دو كمبوجيه اول و دوم را مد نظر داشته است. براي اينكه او در ادامه همان بند دهم كه قبلاً قسمتي از آن را ذكر كردم، مي­افزايد "همان كمبوجيه را برادري بود، بردي نام، از يك مادر (و) يك پدر با كمبوجيه." خوب از اين عبارت مي­فهميم كه منظور داريوش دقيقاً همان كوروش و كمبوجيه دوم بوده است. در ثاني مي­فهميم كه چند همسري مدتها قبل از اسلام در فرهنگ ايرانيان وجود داشته است. لااقل پادشاهان به راحتي بر اين امر اعتراف كي­كردند و مانند فرهنگ روميان باستان داشتن چند همسر در ميان پارسيان باستان عيب و عار نبوده است. قابل توجه بسياري كه اين رسم را رسمي عربي مي­دانند كه بعد از هجوم اسلام به ايران در اين منطقه رواج يافته است.


داريوش در مورد ماجراي مرگ كمبوجيه تنها يك جمله گذرا مي­گويد "پس از آن كمبوجيه به دست خود مرد." (انتهاي بند 11 از ستون اول)در بند پنجم ستون اول داريوش ادعا مي­كند كه به خواست اهورامزدا شاه شده است. اين جمله­اي است كه داريوش بارها و بارها تكرار كرده است. او در بند ششم نواحي تحت كنترل خود را برمي­شمارد. در ترجمه رلف نارمن شارپ آمده است "اين است كشورهايي كه از آن من شدند." (ابتداي ستون اول، بند ششم) بعد نام تمام اين نواحي را ذكر مي­كند، و در انتهاي اين بند تعداد آنها را بيست و سه تا اعلان مي­كند. "جمعاً 23 كشور." اما به نظر من اين ترجمه چندان دقيق نيست. البته منظورم اين نيست كه بر روي انتخاب واژگان خورده­گيري كنم. تنها چيزي كه مي­خواهم بگويم اين است كه نبايد اين كلمه را به سبك و سياق امروزين فهميد. امروزه "كشور" نام واحدي سياسي است كه در آن چيزي به نام حقوق شهروندي براي مردم وجود دارد، اما در زمان داريوش چنين نبوده است. لذا بهتر از كلمه "دهياو" را به قلمرو ترجمه كنيم نه كشور. اگر اين متن را به اين صورت بفهميم آن وقت مي­بينيم كه داريوش پادشاهان زيادي را شكست داده و قلمرو آنها را به خاك خود ضميمه كرده است. در بند هفتم ستون اول مي­بينيم كه داريوش ادعا مي­كند كه اين كشورها فرمنبردار او بوده و هرچه كه او مي­گفته مي­كرده­اند. در بند هشتم او مي­گويد "در اين كشورها [و به تعبير بهتر قلمروها] مردي كه وفادار بود او را خوب نواختم. آنكه بي­وفا بود او را سخت كيفر دادم."


او مي­گويد كه خيلي تلاش كرده است تا گئومات خاندانش را برنيندازد. (ستون اول، بند چهاردهم) از بند شانزده او شروع مي­كند به برشمردن شورشهايي كه بر عليه او برپا شده است. بعد از اينكه گئومات را مي­كشد در هر طرف آشوبي برپا مي­شود.


آثرين در خوزستان برمي­خيزد. نديت بئير در بابل. (ستون اول، بند شانزدهم) آثرين را نزد داريوش آورده و وي اين مرد نافرمان را مي­كشد. (ستون اول، بند هفدهم)


نديت بئير هم به گفته داريوش مردم را فريفته و خود را بخت­النصر، فرزند نبونئيد، خوانده بود. (همان) داريوش او را هم مي­كشد. (ستون دوم، بند اول)

داريوش مي­گويد كه در زماني كه در بابل بوده، اين مردمان برعليه او شورش مي­كنند: پارس، خوزستان، ماد، آشور، مصر، پارت، مرو، ثتگوش، سكائيه. (ستون دوم، بند دوم) اگر كسي اندكي تاريخ و جغرافياي سياسي امپراتوري پارس را در آن زمان بداند، خواهد فهميد كه اين مردمان در واقع مردم تمام قلمرو مورد مدعاي داريوش هستند. همه آنها به تحريك افرادي كه داريوش آنها را دروغگو و فريبكار مي­داند برعليه وي شورش مي­كنند. آيا واقعاً اينها شورشي كرده­اند؟ داريوش كه هنوز سلطنت خود را تثبيت نكرده است تا آنها شورش كرده باشند. اما در برابر كسي كه خود را ذاتاً و اصالتاً از تخمه پادشاهان مي­داند هر گونه ادعاي استقلالي شورش محسوب مي­شود.


مرتي­يا در خوزستان خود را شاه مي­خواند (ستون دوم، بند سوم) و مردم آنجا از ترس داريوش او را مي­كشند. (ستون دوم، بند چهارم)


يك مرد مادي به نام فرورتيش خود را در ماد شاه مي­خواند. (ستون دوم، بند پنجم) جنگ با وي تا به ارمنستان كشيده مي­شود، و در نهايت فرورتيش شكست مي­خورد و داريوش بيني، گوش و زبان او را بريده، چشم­اش را در آورده، و او را كتف بسته جلوي كاخ وي نگه مي­دارند تا درس عبرتي باشد براي همه نافرمانان. بعد هم او را در همدان دار مي­زند و براي اينكه درس خوبي به همه داده باشد، تمام ياران برجسته او را هم در دژ همدان به دار مي­آويزد. (ستون دوم، بند سيزدهم)


چي­ثرتخم در سگارتيه، خود را از نوادگان هوخشتر مي­خواند. داريوش او را هم گرفته و بيني و گوش او را بريده و يك چشم او را كنده و كتف بسته جلوي در كاخ خود نگه مي­دارد و در نهايت وي را اربل [كه شايد همان شهر اربيل امروز باشد] دار مي­زند. (ستون دوم، بند چهاردهم)


آنگاه پارت و گرگان به گفته داريوش سر به شورش برمي­دارند و خود را از آن فرورتيش مي­خوانند. داريوش پدر خود، ويشتاسپ، را مأمور سركوب اين شورش مي­كند. (ستون دوم، بند شانزدهم) اين شورش هم سركوب شده و اين قلمرو هم به قلمرو داريوش ضميمه مي­شود. (ستون سوم، بند اول و دوم)


فراد در مرو سر برمي­كشد، و داريوش اين شورش را هم سركوب مي­كند. (ستون سوم، بندهاي سوم و چهارم)


وهيزدات پارسي در پارس شورش برپا مي­كند، و به گفته داريوش خود را برديا، فرزند كوروش مي­خواند. (ستون سوم، بند پنجم) داريوش او و سپاهيانش را در پارس دار مي­زند.(ستون سوم، بند هشتم)


اين بار زماني كه در ماد و پارس است بابليان براي دومين بار نافرماني مي­كنند. ارخ خود را فرزند نبونئيد مي­خواند، و به گفته داريوش او دروغگو بوده است. و با اين تحريك مردم بابل نافرمان مي­شوند. (ستون سوم، بند چهاردهم) به فرمان داريوش ارخ و همراهان او در بابل به دار آويخته مي­شوند. (ستون سوم، بند پانزدهم)


داريوش مي­گويد كه تمام اين جنگها و گريزها در همان سال اول رخ داده است. (ستون چهارم، بند اول) او افتخار مي­كند كه در اين جنگها 9 پادشاه نامبرده فوق را اسير كرده است. او دوباره در بند دوم ستون چهارم يكي يكي آنها را نام برده و همه آنها را دروغگو مي­خواند. حال معلوم شد كه دروغگويي، بي­وفايي و خيانت به چه معناست. او علت پيروزي خود را دائماً حمايت اهورامزدا اعلان مي­كند. اين افراد دروغ گفته­اند اهورامزدا آنها را به وي سپرده است تا او هر طوريكه صلاح مي­داند با آنها رفتار كند. به عنوان مثال (ستون چهارم، بند چهارم)


داريوش به جانشينان خود اندرز مي­دهد كه شيوه او را به كار برند و نافرمان را كيفر دهند و فرمانبردار را پاداش. (ستون چهارم، بند پنجم)


داريوش ادعاي خود را تكرار مي­كند كه همه اينها را در همان يكسال انجام داده. او مي­گويد: "اين (است) آنچه من كردم. بخواست اهورامزدا در همان يك سال كردم. تو كه از اين پس اين نبشته را خواهي خواند، آنچه بوسيله من كرده شد ترا باور شود. مبادا آن را دروغ بپنداري." (ستون چهارم، بند ششم) او بندهاي ششم، هفتم ، هشتم و دهم اصرار دارد كه اينها را باور كنيم و دروغ نپنداريم. در بند هشتم از ستون چهارم حرف جالب توجهي مي­زند:


بخواست اهورامزدا و خودم بسيار (چيزهاي) ديگر كرده شد (كه) آن در اين نبشته نوشته نشده است. بآن جهت نوشته نشد، مبادا آنكه از اين پس اين نبشته را بخواند آنچه بوسيله من كرده شد، در ديده او بسيار آيد (و) اين او را باور نيايد، دروغ بپندارد.


پس نتيجه منطقي اين حرف اين است ميزان جنگها و كشتارها بيشتر از اينها بوده است. او سپس ادعا مي­كند كه شاهان پيشين هيچ كدام چنين دستاوردهايي نداشته­اند. (ستون چهارم، بند نهم) در بندهاي دهم و يازدهم ستون چهارم او هشدار مي­دهد كه اين نوشته­ها را نبايد پنهان بداريم. در بند دهم او در حق كساني كه اين نوشته­ها را براي ديگران بازگو مي­كنند دعاي خير كرده و در بند يازدهم بر كساني كه اين نوشته­ها را مخفي مي­كنند نفرين و لعنت مي­فرستد؛ "اگر اين گزارش را پنهان بداري، بمردم نگويي، اهورامزدا دشمن تو باشد و ترا دودمان نباشد." (ستون چهارم، بند دهم) در بندهاي پانزدهم، شانزدهم و هفدهم همين عبارات را تكرار مي­كند. چرا بايد اين نوشته­ها اين همه ارزش داشته باشند؟ با توجه به محتواي اين نوشته­ها مي­توان با حدسي قريب به يقين گفت كه هدف او ايجاد رعب و وحشت در برابر هر نوع نافرماني در برابر خود است.


دوباره در بند دوازده از ستون چهارم تكرار مي­كند كه اينها را تماماً در همان سال اول پادشاهي خود انجام داده است. در بند سيزده از ستون چهارم او مي­گويد كه اهورامزدا و خدايان ديگر او را ياري كرده­اند چون دروغگو و درازدست، يعني متجاوز نبوده است، نه او و نه دودمان او. او در اين بند ادعا مي­كند كه با همه با انصاف رفتار كرده است.


در بند بيستم عبارتي آمده است كه بايد به دقت مورد بررسي قرار گيرد. در ابتدا نوشتار اصلي را با آوانويسي فارسي ذكر مي­كنم:


وَشنا: اورمزد آهَ: ئي يَم: ديپي مَ ئيي: ت يام: اَدَم: اَكُونَ وَم: پَتي شَم: آري يا: آهَ: اُتا: پَ وَست آيا: اُتا .....


اين بند توسط رلف نارمن شارپ به اين صورت ترجمه شده است:


به خواست اهورا مزدا اين نبشته من (است) كه من كردم. بعلاوه به (زبان) آريايي بود، هم روي لوح و هم ... (ابتداي بند بيستم ستون چهارم)


حال بياييم ببينيم كه اين نوشته به چه معناست:


وَشنا: به خواست،


اورزمزد آهَ: همان اهورامزدا است در حالت فاعلي،


ئي يَم: ضمير اشاره "اين" در حالت فاعلي. در واقع به معناي "اين است"،


ديپي مَ ئيي: اين كلمه در واقع اين است: "ديپي­م مَ ئيي"، كه در آن "ديپي­م" به معناي نوشته يا كتيبه و "مَ ئيي" ضمير شخصي متصل "من" است. كه در مجموع به معناي "نوشته من" است،


ت يام: در اينجا به معناي "كه".


اَدَم: من، امروزه در زباني كردي با ديالكت باديناني از كلمه "از" يا "ازم" به معناي "من" استفاده مي­شود،


اَكُونَ وَم: كردم،


پَتي شَم: اين كلمه را نارمن شارپ به "بعلاوه" ترجمه كرده است. ببينيم چه رخ داده است. اين كلمه كلاً سه بار در اين كتيبه آمده است. تنها و تنها در بند ببيستم از ستون چهارم. دو بار به همين فرم و يك بار به فرم "پَتي شَمَ ئيي". اين فرم دوم را نارمن شارپ همان قيد "بعلاوه" مي­داند كه "با ضمير متصل اول شخص مفرد در حالت اضافه و با حذف يك "مَ" باز به همان معناست. اگر يك "مَ" حذف شده باشد، آنگاه حالت اصلي كلمه به اين فرم خواهد بود: "پَتي شَم مَ ئيي". كه در آن "مَ ئيي" هم ضمير متصل حالت اضافه است و هم حالت مفعولي صريح. معلوم نيست كه چرا نارمن شارپ حالت اضافي را در اين مورد پذيرفته است، درحاليكه اين كلمه در ابتداي جمله نارمن شارپ قرار داشته و اصلاً حالت اضافي در آن پيدا نيست. اگر اين كلمه در حالت اضافي باشد بايد آن را به "بعلاوۀ من" بخوانيم، كه بوضوح از معنا تهي خواهد شد. حال بياييم آن را حالت مفعولي صريح در نظر بگيريم. اما قبل از اين كار براي اينكه اين ترجمه را كامل كنيم، به كلمه ديگر توجه كنيم.


آري­يا: اين كلمه به چهار صورت آوانويسي فارسي شده است: "اَرئيكَ: صفت در حالت فاعلي مفرد مذكر، بي­وفا، شرير." "اَريكا: همان صفت در حالت فاعلي جمع مذكر." "آري­يَ: صفت در حالت فاعلي مفرد مذكر، آريايي، و در سانسكريت، شريف." آري­يا: همان صفت در حالت مفعول معه مفرد: بزبان آريايي." اينكه قومي حاكم خود را شريف و از نژادي اصيل بداند، البته اولين بار نيست كه در تاريخ ديده مي­شود، و البته مي­دانيم كه نبايد اين حرف را زياد جدي گرفت.


حال به آوا نگاري اين كلمات با الفباي فارسي توجه كنيم. همه اين صورتهاي مختلف كلمات تركيبي هستند از ريشه "آ-رِ-اي" با پسوندهايي نظير "كَ"، "كَ-آ"، "يَ" و "يَ-آ".


آهَ: به معني بود يا بودند.


حال براي درك كردن اين اشتباه تاريخي، اگر نخواهم آن را يك جعل آگاهانه و عامدانه و سفارشي بخوانم، بياييم به جمله داريوش توجه كنيم. مطابق با ترجمه نارمن شارپ او مي­گويد "بخواست اهورامزدا اين نبشته من (است) كه من كردم. بعلاوه به (زبان) آريايي بود، هم روي لوح هم روي چرم تصنيف شد. بعلاوه پيكر خود را بساختم. بعلاوه نسب­نامه ترتيب دادم. پيش من هم نوشته و هم خوانده شد. پس از آن من اين نبشته را همه جا در ميان كشورها فرستادم. مردم همكاري كردند." (ستون چهارم، بند بيستم)


حال بياييم ببينيم كه آيا اين ترجمه مي­تواند درست باشد.


مي­دانيم كه در زمان داريوش تمام اسناد رسمي حكومتي و قراردادهاي كاري كه با كارگران نواحي مختلف سرزمين تحت حكمراني وي بسته مي­شد و قسمت بسيار زيادي از اين اسناد به عنوان گنجينه­هاي ارزشمند تاريخي در اختيار ما قرار دارد، همه به زبان آرامي بوده است، و اين زبان از زبانهاي خانواده سامي است و نه هند و اروپايي يا به اصطلاح آريايي، و اينكه با توجه به گفته نارمن شارپ خط پارسي باستان با نابودي اين سلسله پادشاهي از رونق افتاده است، سؤال اساسي كه پيش مي­آيد اين است كه اين نوشته به زبان به اصطلاح آريايي را چه كسي مي­خوانده است؟ اين زبان اصلاً زبان روزمره مردم اين منطقه نبوده است، مردم اين منطقه آرامي مي­دانستند نه پارسي باستان. چگونه است كه متوني را كه داريوش اصرار دارد همه بايد آن را براي هم نقل كنند به زبان به اصطلاح پارسي باستان نوشته مي­شود؟ چرا قراردادها به اين زبان نوشته نشده است؟


از طرف ديگر بايد به بررسي برخي از ادعاهاي رلف نارمن شارپ بپردازيم تا ماهيت اين ترجمه را اندكي بيشتر دريابيم. نارمن شارپ ادعاي برخي از باستان­شناسان را مبني بر اينكه خط پارسي باستان به دستور داريوش ابداع شده است، رد مي­كند. استدلال او اين است كه ممكن است كه نوشته به زبان پارسي باستان از روي نوشته عيلامي ترجمه شده باشد، اما با اندك توجهي مي­توانيم دريابيم كه اين كتيبه در جاي خوبي نقر شده است. استدلال ديگر او اين است كه داريوش نگفته است كه اين اولين كتبيه­اي است كه به زبان پارسي باستان نوشته شده است. خود نارمن شارپ مي­داند كه اگر اين فرضيه كه خط ميخي پارسي به سفارش داريوش و براي اولين بار ساخته شده است، درست باشد، آنگاه بايد پذيرفت كه كتيبه­هايي كه به نام كورورش در پاسارگاد حجاري شده است، ساخته داريوش هستند. (ص. 29) اگر اين نوشته ترجمه متن عيلامي باشد، داريوش بايد اول متن عيلامي را نويسانده باشد، كه در آن صورت اين ادعا كه اين نوشته به زبان آرايايي است ادعايي تهي و بي­معناست. در ترجمه هم نمي­شود اين عبارت را وارد كرد، چون اين متن در ابتدا به زبان عيلامي نوشته شده و نه آريايي. در ثاني اينكه اگر تمام مردم قادر بودند اين زبان را بخوانند، چون داريوش ادعا مي­كند كه آن را براي تمام كشورها فرستاده و همه مردم همكاري كرده­اند، چرا داريوش مي­بايستي زبان خود را معرفي كند. از هر جهت كه نگاه كنيم اين جمله نبايد اين معنا را داشته باشد. لزومي نداشته كه داريوش زبان خود را معرفي كند. اگر مردم مي­توانستند به آن زبان بخوانند كه نام آن را هم مي­دانستند و اگر نمي­توانستند، افزودن اين جمله كمكي به كسي نمي­كند. اگر شما به چيني زير متني چيني برايم بنويسيد كه آن متن چيني است، من اصلاً نخواهم فهميد كه آن متن چيني است يا مثلاً كره­اي چون زبان چيني نمي­دانم.


از طرف ديگر داريوشي كه قصد جعل كردن داشته باشد، هيچگاه نخواهد گفت كه اين خط به سفارش او ساخته شده است. جاعل قصد دارد كه اين خط را قديمي­تر از آنچه هست نشان دهد، لذا اينكه داريوش نگفته است كه اين خط به سفارش خود او ساخته شده است، به هيچ وجهي دليل خوبي براي رد كردن اين فرضيه نيست. دومين استدلال نارمن شارپ اين است كه اين كتيبه در جاي خوبي نقر شده است. اين كه جاي خوب چيست، بدون ارائه توضيح تحليلي هيچ ارزش و سنديتي ندارد. لذا اين رديه نارمن شارپ هم به اصطلاح محكمه پسند نيست. خود نارمن شارپ هم اين را مي­پذيرد كه ممكن است كه اين كتيبه ترجمه كتيبه عيلامي باشد. در كتبيه­هاي كوروش در پاسارگاد، در كتيبه­هاي آريارمن، و ارشام (كه اگر داريوش اين خط را ابداعانده باشد --يعني دستور داده باشد كه براي زبان او خطي بسازند--، آنها هم جعلي هستند) اشتباه وجود دارد و نارمن شارپ دليل اين اشتباهات را عدم آشنايي كاتب با خط پارسي باستان مي­داند. سؤال من اين است كه در يك نظام پادشاهي كه كاتب سلطنتي با خط پادشاه خود آشنايي ندارد، آن نوشته­هاي روي پوست را داريوش در بين كشورها و براي چه كساني فرستاده است؟ من نمي­توانم بپندارم كه نارمن شارپ تنها اشتباه كرده باشد. او ظاهراً آگاهانه و با سفارش رژيم حكام در ايران جعل تاريخ كرده است؛ هويت سازي كه يكي از مسايلي است كه در آن مورد در ادامه حرف خواهم زد.


كتيبه به زبان پارسي باستان زير كتيبه­هاي عيلامي و بابلي نقر شده است. مي­دانيم كه اين هر سه خط از چپ به راست و از بالا به پايين نوشته مي­شوند، لذا خط پارسي باستان پس از خطوط عيلامي و بابلي نقر شده است. اين دليل خوبي است براي اينكه داريوش دستور ساختن خطي براي زبان خود را داده باشد.


لذا يا بايد بپذيريم كه داريوش دروغ گفته است كه اين كتيبه را بر روي پوست و به زبان آريايي به همه كشورها فرستاده است، يا بايد ترجمه آن را طوري تطبيق دهيم كه با واقعيات بيشتر همخواني داشته باشد.


حال بياييم به جاي ترجمه دوگانه نارمن شارپ ريشه "آ-رِ-اي" را به معناي شورش، بي­وفايي و شرارت در تمام ترجمه­هاي معادل حفظ كنيم. در اين صورت كلمه "آ-رِ-اي-يَ-آ" مركب است از ريشه "آ-رِ-اي" به معني شورش به اضافه پسوند "يَ-آ". اين پسوند هم پسوند حالت فاعلي است و هم حالت مفعولي صريح. در اينجا اين كلمه نمي­تواند پسوند فاعلي داشته باشد، براي اينكه فاعل جمله خود داريوش است. لذا معقول اين است كه اين پسوند را نشانه مفعولي صريح براي كلمه "شورش" بدانيم. يعني اين كلمه را در اين عبارت مفعول جمله قلمداد كنيم. براي اينكه معناي جمله روشن شود و بدانيم كه بايد چه بكنيم اين ترجمه را بازنويسي مي­كنم:


به خواست اهورا مزدا اين نبشته من است كه من كردم. .... شورشها بود.


حال جاي خالي را كه نارمن شارپ با عبارت "بعلاوۀ" پر كرده است با ترجمه "شرح كردم، توصيف كردم" پر مي­كنم. لذا ترجمه تمام بند به اين صورت خواهد شد:


"به خواست اهورامزدا اين نبشته من است كه كردم. شرح من (از) شورش­ها بود. هم روي لوح و هم روي چرم تصنيف شد. شرح كردم پيكرم را ساختم. شرح كردم نسب­نامه بساختم. پيش من هم نوشته و هم خوانده شد. پس از آن من اين نبشته را همه جا در ميان كشورها فرستادم. مردم همكاري كردند."


اينگونه داريوش نگفته است كه اين كتيبه­ها را به چه زباني براي مردم قلمرو خود فرستاده است. و ترجمه يكدست مي­شود.


براي اينكه در مورد مسايل حاشيه­اي بحثي در نگيرد و متن ار از هدف اصلي دور نكند من ترجمه نارمن شارپ را از واژه "پَتي شَم" به همان صورت مي_پذريم. در اين صورت ترجمه متن به صورت زير در خواهد آمد:


" به خواست اهورامزدا اين نبشته من است كه كردم. بعلاوه شورش­هايي (كه) بود هم روي لوح و هم روي چرم نوشته شد. نيز پيكرم را ساختم. نيز نسب­نامه بساختم. پيش من هم نوشته و هم خوانده شد. پس از آن من اين نبشته را همه جا در ميان كشورها فرستادم. مردم همكاري كردند."


به اين طريق هم مي­بينيم كه ترجمه متن يكدست مي­شود و اين سؤال كه چرا داريوش مي­بايستي زباني را كه با آن اين متن را نوشته، نام ببرد، پيش نخواهد آمد. بعد او در مورد اقدامات خود در سال دو و سوم سلطنتش حرف مي­زند. شورش خوزستان كه "ات مئيت" را در نهايت مي­كشد. (ستون پنجم، بند اول) به گفته او خوزيان "آريكا" يعني شورشي يا بي­وفا يا شرور شده بودند. (ستون پنجم، بند دوم)


بعد سكاها هم شورشي مي­كند و داريوش سردار آنها را هم مي­كشد. (بند چهارم، ستون پنجم) به گفته داريوش اين سكاها هم "آريكا" يعني بي­وفا و شرور شده بودند. (ستون پنجم، بند پنجم)


در تمام اين كتيبه خبري از نبرد تاريكي و روشنايي نيست، بلكه تماماً شرح شورشهايي است كه داريوش همه آنها را سركوب مي­كند و از همه مي­خواهد كه اين ماجرا را براي همه كسان ديگر تعريف كنند. علت اين امر واضح است. او هم مانند پادشاهان مصر مي­پنداشت كه سلطنت او ابدي است. او مي­خواست همه اين ماجراها درس خوبي باشد تا كسي جرأت نكند كه فكر مخالفت با او و دودمان او را به ذهن خود راه دهد. اكنون مي­توانيم درك كنيم كه چرا او هم به سبك و سياق ساير پادشاهان خاورميانه خود را به صورت زير معرفي كرده است:


من داريوش شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه كشورهاي شامل همه گونه مردم، شاه در اين زمين بزرگ و دور و دراز، پسر ويشتاسپ، هخامنشي، پارسي، پسر پارسي، شرور، از نژاد شروران.


اين بند دوم كتيبه داريوش در نقش رستم (D-Na) است كه نارمن شارپ به جاي قسمت آخر آن نوشته است "آريايي از نژاد آريايي".


حال بياييم مروري مختصر بر تاريخ سلسله هخامنشي داشته باشيم.


تاريخ مختصر پادشاهان هخامنشي


سلسله هخامنيشيان داراي 19 پادشاه است، كه از اين تعداد در مورد هويت و وجود سه نفر يا حداقل در مورد پادشاه بودن آنها ترديدهاي زيادي وجود دارد و از آنها غالباً با عنوان افراد تأييد ناشده نام مي­برند. دليل اين ترديدها را در بالا ذكر كرديم. غالباً گفته مي­شود كه اين سه نام را داريوش اول ساخته است. من هم براي اينكه درگير پيچيدگي­هاي بحث تاريخي نشوم، از برشمردن آنها در شمار پادشاهان هخامنيشي صرفنظر مي­كنم. اين سه تن عبارتند از هخامنش، آريارمن و آرشام. اما در مورد 16 تن از پادشاهان اين سلسله ترديدي وجود ندارد. از ميان اين شانزده تن سه پادشاه اول؛ تيس­پس يا چيش­پيش، كوروش اول و كمبوجيه اول پادشاهان منطقه­اي بوده­اند. من تاريخ اين سلسله را از زمان تاجگذاري كوروش دوم بررسي مي­كنم. به گواهي تاريخ هم اين سلسله تا زمان كوروش دوم، كه در تاريخ به كوروش كبير مشهور است، نه تنها امپراتوري مهمي محسوب نمي­شده است، بلكه حتي اصلاً يك امپراتوري نبوده و سه پادشاه اول خود را شاه انشان مي­ناميدند، در حاليكه مي­دانيم كه امپراتوريهاي مهم خاورميانه، جز سلسله عيلام، همگي خود را شاه سومر و اكد مي­خواندند. اين سه پادشاه اول نه پادشاه عيلام هستند و نه پادشاه سومر و اكد، لذا پادشاهان يا حاكمان محلي هستند. امپراتوري اين سلسله عملاً از دوران پادشاهي كوروش اول شروع مي­شود.


كوروش اول از 550 تا 530 ق.م حكومت كرده، دوران حكومت او تقريباً تماماً در جنگ و جهانگشايي سپري مي­شود. گفته مي­شود كه او بابل را با صلح فتح كرده و يهوديان را آزاد كرده است، در اين شكي نيست. اما سؤال اساسي­اي كه در مورد وي مطرح است، اين است كه وي پس از فتح بابل خود را پادشاه سومر و اكد مي­خواند و خود را هخامنشي هم معرفي نمي­كند. منشوري كه وي نويسانده و در ميان فارسهايي كه خود را پارسي مي­خوانند به منشور حقوق بشر كورورش هم مشهور است، به زبان اكدي و سومري است و نه زبان پارسي. مي­دانيم كه كوروش مصر را هم فتح كرده و براي رعايت جنبه­هاي احترام در برابر خداي آنان زانو مي­زند و در همان منشور هم از مردوخ به عنوان خداوند نام مي­برد. او اصلاً از زرتشت و زرتشتي­گري يادي نمي­كند. اما نكته جالب اين است كه با اينكه آنان با مصر آشنا بودند، اما در قلمرو امپراتوري هخامنشيان چيزي به عنوان كاغذ وجود نداشته است. شايد در مراسلات از كاغذ استفاده شده باشد، اما كسي با اين ماده كتاب توليد نمي­كند، در حاليكه در همان دوران جمعي در يونان و ايونيا و مصر مشغول نوشتن كتاب بوده­اند. كوروش اول بعد از 20 سال فتح سرزمين­هاي مختلف در نبردي با پادشاه ماساژت­ها كشته شده و سرش بريده مي­شود. آن طوري كه هرودوت مي­گويد كوروش اول چندان هم صلح­جو نبوده است ودر نبردي بر سر قدرت سرش را مي­بازد. البته در مورد مرگ كوروش ابهاماتي هم وجود دارد. اينكه چگونه ممكن است پادشاهي با اين قدرت در جنگ با يك قدرت نه چندان بزرگ سرش را از دست دهد جاي شك فراواني دارد. در ادامه حدس خود را در اين مورد ارائه مي­كنم.


بعد از وي كمبوجيه دوم به سلطنت مي­رسدو از سال 529 تا 522 ق.م به مدت هفت سال سلطنت مي­كند. جريان مرگ وي مشكوك است. به گفته داريوش اول "او به دست خود مرد". مي­گويند وقتي كه وي مي­شنود برادرش برديا در غياب او، كه براي سركوب نارضايتي در مصر راهي آن ديار شده بوده است، ادعاي پادشاهي كرده است، عصباني شده و با عجله بر اسبش سوار شده و شمشير زهر­آگين خودش جانش را مي­گيرد. آيا شمشير او نيام يا غلاف نداشته است؟ مرگ او هم مشكوك است.


بعد از مرگ وي به مدت يك سال اوضاع مغشوش است و گويا در اين يك سال شخصي به نام سمردياس يا همان برديا و به گفته داريوش بردياي دروغين يا گئومات حكومت مي­كند. البته در مورد صحت گزارش داريوش ترديدهاي فراواني وجود دارد كه آن را قبلاً بررسي كرديم.


بعد از وي است كه داريوش به سلطنت مي­رسد. به گواهي خود داريوش به سلطنت رسيدن او با خونريزي­هاي زيادي همراه بوده است. از هركجاي قلمرو تحت حكمراني او بر عليه او مي­شورند و او تمام آنها را سركوب مي­كند. او 45 سال حكومت مي­كند و از ميان كساني كه تا كنون بررسي كرديم اولين كسي است كه سر جايش و بر روي رختخواب خود مرده است.


بعد از وي خشايارشاي اول، فرزند او و آتوسا، به سلطنت مي­رسد. او 20 سال سلطنت مي­كند. اما دوران سلطنت او به هيچ وجهي آرام نيست. او به آتن لشكركشي مي­كند و گويا آكروپوليس را به آتش مي­كشد. او به دست مشاورش آرتابانوس كشته مي­شود.


بعد از وي اردشير اول، يا اردشير درازدست به سلطنت مي­رسد. او از 465 تا 424 ق.م به مدت 41 سال سلطنت مي­كند. دوران سلطنت وي بسيار ناآرام به نظر مي­رسد. او تمام پادگانهاي مرزي را خلوت كرده و سپاه را به نقاط دروني­تر قلمرو خود فرامي­خواند. ظاهراً او به چيزي مشكوك بوده. در ادامه خواهيم دانست كه چه چيزي. او سر تختش جان سپرد.


بعد از وي خشايارشاي دوم، فرزندش، در سال 424 ق.م به مدت 45 روز سلطنت كرده و در نهايت به دست برارد ناتني خود، سوگديانوس، كشته مي­شود.


سوگديانوس، فرزند ديگر اردشير دراز دست، از 424 تا 423 ق.م به مدت تقريباً يك سال بر تخت سلطنت مي­نشيند، اما در نهايت به دست آرباريوس، فرمانده لشكر، كشته مي­شود.


بعد از سوگديانوس، فرزند ديگر اردشير درازدست، داريوش دوم، از سال 423 تا 405 ق.م به مدت 18 سال سلطنت نااستواري داشته و كنترل اوضاع به دست همسرش بوده است. او در رختخواب خود مرده است.


بعد از وي اردشير دوم، فرزندش به سلطنت مي­رسد، كه از 404 تا 359 به مدت 45 سال سلطنتي ناآرام را تجربه مي­كند، اما سرجايش مي­ميرد.


بعد از وي فرزندش، اردشير سوم، از 358 تا 338 ق.م به مدت 20 سال بر تخت سلطنت مي­نشيند. اوضاع سلطنت بسيار ناآرام است و از هرگوشه­اي نداي مخالفتي برمي­خيزد. او هم سر جايش مرده است.


بعد از وي اردشير چهارم، فرزندش، از 338 تا 336 ق.م به مدت دو سال سلطنت مي­كند. او سعي مي­كند كه باگواس، ويز بسيار ذي­نفوذ، را بكشد، اما با باگواس پيش­دستي كرده و به او سم مي­دهد و ساير اعضاي خانواده­اش را هم مي­كشد تا كسي به قصد انتقام برنيايد.


باگواس پسرعموي وي، داريوش سوم، را كه مي­پنداشت راحت­تر مي­تواند بر وي نفوذ داشته باشد بر تخت مي­نشاند. وي از سال 336 تا 330 ق.م به مدت 6 سال بر تخت سلطنت مي­نشيند. در حمله اسكندر فرار مي­كند و به دنبال فراهم كردن لشكري است تا به خيال خودش قلمروش را نجات دهد. اما كسي حاضر نمي­شود كه براي او بجنگد و در نهايت به دست يكي از حاكمان دست نشانده خود در باكتريا يا همان بلخ امروزين كشته مي­شود. اسكندر كه گفته مي­شود تخت­جمشيد را آتش زده است، در نزد مردم اين منطقه مقام پيغمبري مي­يابد، اما كسي نامي از داريوش و هخامنش به ياد ندارد. فردوسي هم در شاهنامه اسكندر را در مقام پيغمبري مي­ستايد، اما داستانهاي ديگري را كه در مورد پادشاهان پارس گفته است همه داستان مي­پنداشتند تا اينكه تاريخدانان اروپايي هويت واقعي­مان (؟) را به ما شناساندند.

بر اين اساس مي­توانيم با دقت خوبي حدس بزنيم كه علت شكست كوروش از يك پادشاه محلي در منطقه ماساژت­ها احتمالاً خيانت اطرافيان خود او بوده است، وگرنه معقول نيست كه پادشاهي به اين بزرگي در يك نبرد منطقه­اي سرش را بر باد دهد. دليل اينكه اردشير دراز دست مناطق مرزي را از سپاه خالي مي­كند، باز هم به احتمال قوي همين احساس عدم اطمينان به اطرافيان و نزديكانش بوده است. علت مرگ كمبوجيه دوم هم به احتمال قوي همين است، وگرنه داستاني كه داريوش درباره مرگ وي اعلان مي­كند آنقدر بچه­گانه و دور از ذهن است كه نمي­توان آن را باور كرد.


در اين سلسله به اصطلاح بزرگ و متمدن و به گفته برخي از اغراق كنندگان، يكي از بنيانگذاران تمدن جهاني، نه متني ادبي نگاشته شده و نه فلسفي. اصلاً كتاب به آن مفهوم يوناني در اينجا معنايي ندارد. درست در زماني كه در يونان سقراط بحثهاي فلسفي را در هر كوي و برزن راه مي­انداخته، و افلاطون وارسطو هر كدام مدرسه خود را باز كرده بودند، مدارس غير دولتي، در ايران خبري از اين رخدادهاي فرهنگي نيست. از تمام آن فرهنگ به اصطلاح درخشان تنها و تنها به اندازه يك كتاب متن از روي سنگ­نوشته­ها باقي است. از تمام خط و فرهنگ و زباني كه اين همه به آن افتخار مي­كنيم، تنها يك لغت­نامه بسيار كوچك باقي مانده است كه آن را هم رلف نارمن شارپ به فارسي ترجمه كرده است.


عموماً در تاريخ رسم بر اين است كه وقتي مي­خواهند راجع به گذشتگان بنويسند، بخصوص اگر اين گذشتگان، قرار باشد كه به عنوان هويت يك ملت معرفي شوند، فقط از اينكه آنان چه كارهاي مثبتي انجام داده­اند بحث مي­كنند. اينكه داريوش هخامنشي راه ساخت، چاپارخانه ساخت، به كارگران مزد مي­داد، و از اين قبيل. سلسله هخامنشي را به عنوان متحد كننده دنياي قديم معرفي مي­كنند. درحاليكه پشت اين متحد كردن اين همه جنگ ريشه دوانده است. مردم ايران هم به كوروش كبير افتخار مي­كنند، و هم به داريوش. كورورش را نماد آزادي و بخصوص آزادي ديني مي­دانند، در حاليكه خود داريوش در شرح مردماني نظير خوزيان و توجيه سركوبي آنان در كتيبه بيستون مي­گويد كه "آن خوزيان بي­وفا بودند، و اهورامزدا از طرف آنهاپرستش نمي­شد." (ستون پنجم، بند دوم)


چگونه است كه هم كورورش قابل تحسين است، هم داريوش كه كاملاً برخلاف او عمل كرده است. غالباً كوروش را بنيانگذار حقوق بشر معرفي مي­كنند. اما بياييم ببينيم كه آيا اين چنين است؟


متن كتيبه كوروش كه به سه زبان سومري، بابلي و اكدي نوشته شده است، متني است با دو ساختار گفتماني. نيمي به زبان اول شخص، و نيمي از زبان سوم شخص. اين متن ساختار تعريف خاطره را دارد. كوروش شرح وقايع را مي­نويسد و مي­گويد كه من چنين و چنان كردم. گاهي هم از زبان سوم شخص گفته مي­شود كه كوروش چنين و چنان كرد. در نتيجه اين متن اصلاً با هيچ معياري يك متن حقوقي محسوب نمي­شود؛ حتي با معيار آن زمان. قبل از كوروش متنهاي حقوقي نوشته شده­اند، لذا ساختار زباني متون حقوقي از قبل كشف شده بودند. اما كوروش از آنها بهره نبرده است، بلكه قصد او فقط اين بوده است كه بگويد "ببينيد من چقدر خوبم." وگرنه استفاده كردن از ساختار متن حقوقي كاري نداشت. در ثاني اينكه مقوله حقوق بشر و به طور كلي مقوله حقوق بدون داشتن پشتوانه­اي كه ضامن اجرايي اين متون باشد بي­معناست. بخصوص در مورد حقوق بشر اين ضامن اجرايي جامعه مدني است. در خاورميانه هرگز چنين جامعه مدني شكل نگرفته است. اگر هم در آن زمان مردماني تا نزديكي شكل دادن به يك جامعه مدني پيش رفته باشند، مردمان آتن هستند. آنها هم اعمال وحشيانه­اي انجام داده­اند، اما همه اين كارها را در دادگاهي انجام داده­اند كه مطابق با معيارهاي آن روز دموكراتيك محسوب مي­شود. اما داريوش براي خودش اين حق الهي را قايل است كه هركاري كه مي­خواهد بكند و هر بلايي كه صلاح مي­داند بر سر اسير خود بياورد. در چنين شرايطي استفاده از اسيران به عنوان برده هم انساني­تر است و هم اقتصادي­تر. نمي­توان به داريوش افتخار كرد كه براي ساختن تخت جمشيد از برده استفاده نكرده است، چون در مقابل او كارهايي كرده است كه يونانيان هرگز نكرده بودند. و به قول خيام


"تو غره بدان مشو كه مي مي­نخوري صد لقمه خوري كه مي غلامست آنرا".


 


 


 


ناصر پورپيرار يا ناصر بناكننده (۱۳۱۹ تهران) نويسنده ايراني، معتقد است كه ابنيه كنوني موسوم به پاسارگاد تنها در چند دهه اخير ساخته شده است شما ميتوانيد با كليك كردن در سايت زير بخشي از گفته‌هاي ايشان را بشنويد

برگرفته‌ از دكلان 


 


دوستان


لطفا اظهار نظر كنيد نه‌ اينكه‌ به‌ سوالات جانبي بپردازيد ، نوشته‌ از جه‌ كسي است يا نيست، يا اينكه‌ اسناد ان را ارائه‌ بدهيد. اصل مطلب را ‌ عوض نميكند،مطلب همان است كه‌ اينجا نوشته‌ سده‌ است، حال جه‌ شما ان را نوشته‌ايد جه‌ كسي ديگر يا بنده‌، فرقي ندارد. اين مطلب براي ان نوشته‌ شده‌ كه‌ بحث ايجاد كند نه‌ اينكه‌.......... در مورد اسناد هم نويسنده‌ سعي بر ان داشته‌ است ‌ كه‌ اسناد را در ميان مطلب بگنجاند ، لطف كنيد كه‌ خلاف نوشته‌هاي اين مطلب را ثانبت كنيد.


اين نوشته‌ها را مورد تحليل قرار بدهيد.


در مورد مطلب نظر بدهيد


. سپاسگذارام



برچسب: ،
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۴ ارديبهشت ۱۳۹۹ساعت: ۰۱:۰۸:۱۸ توسط: مينيس وبلاگي در زمينه علمي آموزشي و مطالب سرگرمي از قبيل بيوگرافي داستان و حكايت و مطالب خواندني جالب ميباشد. موضوع:

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :